تبليغاتX
زندگی من

شب آرزوها

سلام به همه ی دوستای گلم

فقط اومدم بگم فردا شب آرزوهاست

برای همه ی موجودات زنده ی روی تمام کهکشان ها دعا کنید و بیشتر از اون برای اومدن مسافرمون

شاید این جمعه بیاید ، شاید ...


لينك ثابت | توسط زینب در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ساعت 18:45 |

زنده بودن

زنده بودن چیزه عجیبیه

اینکه یه بوته ی توت فرنگی که هفته ی پیش فکر می کردم داره می میره الان با وجود خشک شدن برگاش میوه داده یعنی زنده ست.

واقعا چه زندگیه قشنگی دارن گیاها 

یعنی توت فرنگی هفته ی پیش می دونست زنده می مونه یا مثل من غصه دار شده بود؟!!!

حالا احساس می کنم مهم نیست کسی بدونه تو چند % زتده هستی ، مهم اینه که از اعماق وجودت احساس کنی زنده ای .

مهم  این نیست که توی دل خیلی ها خونه داشته باشی مهم اینه که توی خونه ای که هستی همدلای زیادی داشته باشی.

مهم نیست که جامعه ، آدمای به ظاهر زنده ی دنیا چقدر از پیشرفتت می ترسن و سد راهت می شن ، مهم اینه که عزیز ترین کسات ( پدر  و مادر) هم پات بشن.

مهم نیست چقدر به جاده اطمینان داری مهم اینه که از پاهات مطمئن باشی که تا تهشو می رن.

مهم نیست که همه ی دنیا بهت پشت می کنن ، مهم اینه که یکی همیشه با لبخند بهت نگاه می کنه، خوب نگاه کن!!!


لينك ثابت | توسط زینب در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 ساعت 20:27 |

عطر اقاقیا

سلام به همه ی دوستای خوبم

سال نو همگیتون مبارک با بهترین آرزوهای دنیا

دیگه بعد از این همه تاخیر و ننوشتن هیچ توضیحی ندارم فقط خوشحالم که دیگه بعضی از دوستای مهربونم به خاطر ننوشت هام دعوام نمی کنن.

امروز اومدم بگم که اگه دنیای آدما پر از نامردیه ، اگه زندگی گاهی سخت و دلگیره اما به جاش طبیعت عشقشو صادقانه نثار ما می کنه.

حالا از پیله ی تنهاییت بیرون بیا و ببین که فضا پر شده از عطر اقاقیا.

اگه نمی تونیم در برابر نامردمی ها کاری کنیم اما می تونیم دلمونو خوش کنیم به عطر اقاقیا و سبز شدن گندما که خدا با ماست.

پس بی خیال دنیای نامردای عالم!!!


لينك ثابت | توسط زینب در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ساعت 20:9 |

بازگشت

خیلی دلم برای نوشتن تنگ شده بود ، توی این مدت خیلی اتفاقا برام افتاد که از نظر خودم خیلی ناگوار بودن ، اما حالا که فکر می کنم می بینم که همه ی اون اتفاقا افتادن تا من بزرگ شم و به این نقطه برسم. اما حالا نمی دونم دقیقا از چی یا کی بنویسم !!! توی ذهنم ترافیک بدیه . فقط چند تا جمله می نویسم که خودم با تمام وجود درک کردم که شاید نیازی نباشه تو هم همشو درک کنی دوستم. 

1.فقط برای سیل زده های پاکستان، آواره های فلسطین و افغانستان و گرسنه های افریقا دعا نکن، که قبل از اونا برای آدمای سیری که از انسانیت چیزی نمی دونن و نمی فهمن دعا کن که اگه اونا درست بشن مطمئنا دیگه نه آواره ای داریم و نه گرسنه، تازه اینجور آدما بیشتر مستحق دعا کردن هستن. 

2.وارستگی رو در تحصیلات نبین که یک کشاورز بی سواد با معرفت بسیار وارسته تر از یه استاد دانشگاه یا یه تحصیل کرده ی خود بینه!

3. همیشه یه برادر فوق العاده می تونه جایگزین و یا حتی بهتر از 1000 تا خواهر نسبتا خوب باشه ، پس اگه خواهری نداری اصلا نگران نباش.( محمد جونم به خاطر همه چیز ممنونم) 

4.اگه هیچ گوش شنوا و چشم بینایی برای درک خودتو و ایده های نابت پیدا نکردی ، در گوشی همشو به خدا بگو و بعد به تلاشت ادامه بده و هیچ وقت خسته نشو ، مطمئن باش که بهترین در دنیا رو زدی و بهترین نتیجه ها رو می گیری. 

5.اینکه یه دوست خوب که پای تو می شه، هیچ وقت حتی اگه خودش بشکنه نمی ذاره تو زمین بخوری.( رکسانا جونم مرسی)

6.و آخرشم از ته قلبم به تو دوست گلم می گم که اگه الان خیلی تنهایی، اگه غمگینی، اگه بیکاری، اگه همدلی نداری دستتو به طرف هیچ آدمی دراز نکن ، همیشه و همیشه فقط به یه لینک فکر کن ، یه لینک آسمونی . فقط کافیه دستاتو بگیری بالا ، اون خودش تو رو به اوج می رسونه. ( مطمئنم تو هم حداقل یه بار اینو تجربه کردی)

 و الان فقط می تونم بگم:

 بهترین درس ها را در زمان سختی آموختم و دانستم صبور بودن یک ایمان است و خویشتن داری یک نوع عبادت ، فهمیدم ناکامی به معنی تاخیر است نه شکست و خندیدن یک نیایش است. 

موفق باشی و ثابت قدم دوست خوبم


لينك ثابت | توسط زینب در یکشنبه یکم اسفند 1389 ساعت 15:10 |

به سوی خدای خود مشتاق تر باش

چقدر قشنگه  نیازی  که  تو رو به  معبودت  وصل می کنه !

چقدر عزیزه حاجتی که تو رو از همه دور می کنه اما اسباب نزدیکیت به خدا می شه !

چه  آرامشی داره با خدا بودن و با خود بودن به دور از هر بیگانه!

چه لذت بخشه وقتی غرق  خدا می شی و تنها غریق خودتی و خودت و هیچ تقلایی نمی کنی که کس دیگه ای دستتو بگیره !

این نیاز بی نیازی رو عاشقانه دوست دارم که امروز پر از نیازم به خدای خودم  ولی بی نیاز از هر چیز و هر کس دیگه.

این وارستگی رو می پرستم وقتی وابستگی همنشینش نیست.

امروز سر مست از این حاجتم ، عاشق این نیازم ، دیوانه ی این دریای متلاطمم که منو تو خودش غرق کرد.

امروز من فقط یک نقطه ام توی این  دنیای  مادی که به هیچ نقطه ی مرئی دیگه ای اتصال نداره اما یه لینک قوی رو به آسمون داره.

خوشحالم از اینکه دیگه چشم و  زبونم چیزی رو از بشری طلب نمی کنه  ، اما قلبم سراسر امیده به لطف و رحمت کسی که نگفته همه چیز رو مهیا می کنه ، گاهی شاید حتی قبل از اونکه من و تو به اون چیز فکر کنیم همه چیز حاضره!

محبوب ترین محبوب دنیا

این حاجات ونیازها رو از ما نگیر که قشنگ ترین بهانه ی دنیای مادی ما هستن برای اتصال به تو .

حالا قشنگ ترین جمله ی دنیا رو می گم: و الی ربک فارغب

 


لينك ثابت | توسط زینب در یکشنبه سیزدهم تیر 1389 ساعت 21:7 |

خداحافظ

حقیقتا چه چیز اینقدر دنیای ما رو پیچیده کرده؟ چه چیز باعث می شه زندگی یه نفر آرزوی کس دیگه ای  بشه؟

مگه ما از زندگی مون چی می خوایم جز  آرامش؟ نه حقیقتا آیا آرامش تنها خواسته ی ما نیست؟

همه ی ما درس می خونیم ، کار می کنیم ، تلاش می کنیم برای اینکه به چیزایی که می خوایم برسیم تا آرامشی رو که دنبالش هستیم پیدا کنیم ، پس چرا نمی شه؟

چرا باید زندگی یکی تمام آرزوهای من باشه و بگه از این زندگی متنفره و من تمام اون زندگیو تو رویاهام ببینم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

خدای من جواب بده...

خدای من بابت تمام دلتنگی هام ،نداشته هام  و آرزوهام که برای رسیدن به اونا تلاش کردم ، دویدم و نرسیدم جواب بده.

حقیقتا داشتن یه گلخونه ی کوچولو  و زندگی با اون آرزوی زیادی خواهد بود برای من؟! یعنی من لیاقت رسیدن به آرزوهام رو هم ندارم؟!

چرا حتی برای گرفتن یه مجوز ساده هم باید باج داد؟ تا کدوم لحظه ی تاریخ باید رسم ایرانیان رشوه دهی باشه و بس!!!

اینکه تمام عشق یه نفر داشتن یه گلخونه یا کلینیک باشه و بس ، گناهه؟ چرا تو این کشور اگه پست نباشی ، اگه دروغگو نباشی نمی تونی به هیچ جا برسی؟! چرا برای بودن هم تنها راهکار چاپلوسی و بهتر بگم پاچه خواری؟ که اگر از این هنر هم بی بهره باشی باید همه چیز رو فراموش کنی و عزلت نشینی پیشه کنی.

الان که دارم مینویسم جلوی چشام یه ماگنولیای زیبا ،چند تا کاج و چنارهای پیر قد علم کردن و من مست مستم از این همه زیبایی.

چرا هیچ وقت آدما به عشق واقعیشون نمی رسن؟

یعنی باید برای رسیدن به آرزوها باید خلافکار بود یا دزد؟

چرا باید یه جوون شاد و پر انرژِی امروز تبدیل بشه به یه دختر افسرده که حتی نمی تونه تشخیص بده راه درست چیه؟! چرا باید آدم تو جاده ی زندگی گم شه؟

اصلا فکر نمی کنم از زندگی چیزای زیادی خواسته باشم ، پس چرا نمی ذارن؟ چرا نمی شه؟

خدایا! تا کی باید بگم چرا؟؟؟

دیگه من وقلم هم توان تحمل این شرایط رو نداریم ، ما هم دیگه نمی تونیم حرف بزنیم وقتی کسی دعوت صلح ما رو نمی پذیره ! وقتی هیچ چشم بینایی نیست ، وقتی دل نوشته ها و واقعیت ها رو نوشتن مضحک شده.

خداحافظ بلاگفا و خداحافظ علیرضا شیرازی که رسالت اطلاع رسانی رو پذیرفتی، پیشنهادهای بلاگرهاتو قبول کردی ، اما بدون اینجا ایرانه و چیزی که وجود نداره گوش شنواست و چشم بینا و چیزی که زیاده زبون هایی ست که بیهوده می جنبند.

خداحافظ دوستای بلاگرم و خواننده های این پایگاه مجازی که تنهام نذاشتین . خداحافظ دنیای پر از دموکراسی وب!

من دیگه نمی تونم  mylifestyle  داشته باشم ، اینجا lifestyle تو رو دیگران انتخاب می کنن و تو فقط نظاره گری و اون لحظه ای که تصمیم بگیری که خودت انتخابش کنی از خانواده ، جامعه ، دنیا و زندگی طرد می شی!!!

خوب دیگه اینم رسم زمونه ی ماست ، بهتر بگم رسم مهرورزی و عدالت محوریه . کسی شکایت داره؟؟؟

اصلا مهم نیست که من و تو چی می خوایم دوست من، مهم اینه که رسم مهرورزی چیه؟

دیگه غرق شدیم تو دموکراسی ، تا کجا باید ادامه داد ؟؟؟

من که دیگه کم آوردم ، تسلیم تسلیم تسلیم

این روزگار پر از انتخاب و آزادی هم ارزونیه اونایی که روش های ویژه رو بلدن.

                                                                                      مبارک همگیشون   

 


لينك ثابت | توسط زینب در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 ساعت 20:39 |

اهدای عضو اهدای زندگی

یه روز یه دوست عزیز گفت خوبه که قبل از فسیل شدنمون اطلاعاتمونو به دیگران انتقال بدیم و این حرف منو به فکر واداشت که چرا بعضی ها اینقدر بخیل هستند؟! مگه زکات علم آموختن اون نیست ، پس چرا...؟؟؟

اما امروز من با این دسته آدما کاری ندارم ، یه روز دیگه  حتما من و قلم این گروه آدما رو هم به صلح با بشریت دعوت می کنیم.

اما امروز...

امروز می خوام با اکثریت جامعه صحبت کنم، مخاطب امروز من  خیلی ها هستن ، مثلا شما ، آره خودتون .

تعجب ممنوع

امروز می خوام کسایی رو که حاضر نیستن چیزایی که دیگه به درد خودشون نمی خوره اما می تونه یه نفر دیگه  رو زنده نگه داره به اونا ببخشن به دوستی دعوت کنم.

چرا  وقتی که اعضای بدنمون دیگه به ما جواب نمی دن اما مشتاق حضور توی یه بدن دیگه هستن نمی ذاریم برن دنبال سرنوشت؟

چرا فکر می کنیم بردن چند تیکه گوشت و استخوون توی قبر و هدیه دادنشون به کرم ها و سایر عوامل بیولوژیک تجزیه کننده یه افتخاره؟!

چرا نمی ذاریم چشمای گریونه یه بچه برای زنده بودن بخندن؟

چرا وقتی خودمون امکان زندگی رو نداریم ، نمی ذاریم بقیه هم زندگی کنن؟

آره می دونم قلب ، چشم، کلیه ، همه وهمه ی اعضای بدن هدیه ی الهی به ما هستن ، اما خوبه فراموش نکنیم اونا امانتن و چه قشنگه که لحظه ی خداحافظی ما هم اونا هدیه کنیم به یه هم نوع.

شما رو به خدا درست فکر کنین نه خرافی.

بیایید به این فکرکنیم که اعضای بدن ما می تونن یه نون آور خانواده رو به زندگی برگردونه، یه مادر رو ببره بالای سر بچه هاش و یه کودک  رو به آغوش خانواده.

پس بیایین همه با هم اهدا کننده ی زندگی باشیم.

آرزو می کنم که روزی بیاد که همراه همه ی ما کارتی باشه که روی اون نوشته شده باشه:

مایلم اعضای بدنم را در زمان مرگم اهداء کنم ، باشد که ادامه ی زندگی اجزای وجودم نجات بخش زندگی دیگری باشد.

تا این لحظه تعداد اعضای سازمان اهدا  374519 نفره و جمعیت ایران عزیز ما حدود 75 میلیون نفر!!!!

بیا دستتو بذار توی دستای ما ، بخشیدن قشنگ ترین حس زندگی دوست من، بیا در جشن نفس همه با هم  هم نفس باشیم دوستم

منتظر دستای گرمتون می مونیم

به امید اون روز طلایی 

راستی این آدرس رو به یاد بسپار http://ehda.ir


لينك ثابت | توسط زینب در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 ساعت 17:44 |

پیمان ابدی تا ابد ما رو ترک کرد

 پیمان ابدی تا ابد ما رو ترک کرد

اما نه پیمان ابدی همونی بود که وقتی فیلمی ازش می دیدم باورم می شد که این مرد برای همیشه ابدی و فنا ناپذیره.

پیمان ابدی همونیه که همیشه سرشار از انرژی بود و خستگی ناپذیر

پیمان تو گفتی که مطمئنی امسال برات بهتر از سال گذشته خواهد بود اما انگار احسان خواجه امیری از دل تو خونده بود که گفت : نه امسال سال من نیست.

پیمان دیگه امسال سال تو نیست ، اما نه ، پیمان تو هنوز کنار همه ی ما هستی با اون لبخند آرام بخشت.

پیمان تو برای ابد تو قلبای ما، تو فیلمامون و تو ذهنمون هستی.

پیمان ما فراموش نمی کنیم که تو بدل کاری رو تو ایران زنده کردی.

نه می خوام چیزی فراتر بگم ، پیمان من از طرف همه ی ایرانیا امروز می گم که تو پدر بدلکاری ایران بودی ،هستی و خواهی بود.

پیمان ببخش اگه اینجا امکانات کمی در اختیارت بود و تو در نهایت لطف بهترین کارها رو ارائه کردی ، ببخش که ما توی ایران نتونستیم مراقبت باشیم ، پیمان ببخش...

زنده و ابدی باد یاد و نام پیمان ابدی


لينك ثابت | توسط زینب در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 20:25 |

تاسفی عمیق برای کشور

سلامی گرم به همه ی  وب نویسا و دوستای خوبم و با اینکه خیلی دیر شده می گم  سال نو مبارک

مدت ها ست که می خوام  بنویسم اما به دلیل مشغله های زیاد وقت نمی کردم که امروز  26/1/1388  مطلبی رو در روزنامه ی همشهری بخش  همشهری زندگی صفحه 16 ( تصویر زندگی) در مورد گل سانسوریا با نام علمی Sansevieria trifasciata از خانواده ی Liliaceae  خوندم که باعث تاسف بسیار عمیقی شد .

مطلب به نقل از همشهری :

گل ها هم سانسور دارند! عجیب است ، اما باورکنید آن ها هم دچار خود سانسوری شده اند و به علت اقدام به این مساله نام یکی از گیاهان را سانسوریا گذاشته اند . سانسور کردن گل ها چه پیامی می تواند داشته باشد ؟ یعنی گل ها نباید بیش از حد بو بدهند؟ یا نباید از یک حد خاص زیباتر باشند؟

 

حالا شما می تونید تصور کنید که این مطلب در روزنامه ای که مربوط به شهرداری ست چاپ شده؟ آیا به راستی در روزنامه ی همشهری کسی حتی به زبان هم آشنا نبوده که چنین اشتباه وحشتناکی رو مرتکب نشن؟؟؟ آیا در چاپ مطالب هیچ نظارتی وجود نداره؟ یا سوال بهتری بپرسم آیا هیچ کارشناسی در این زمینه در این روزنامه حضور نداره ؟ به هر حال خیلی متاسفم.

به راستی در کشور عزیزمون آیا کسی در جایگاه واقعی خودش هست؟ چرا باید افراد نا آگاه و بی اطلاع جایگاه کارشناسان حقیقی رو بگیرن؟؟؟


لينك ثابت | توسط زینب در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 19:35 |

خسته ام

امروز خیلی خسته ام ، از همه ی آدما یا شاید آدم نماها ...

خسته ام از قوانین مسخره ای که توی اونا فقط روابط مهم شده

خسته ام از اینکه باید همیشه کنار وایسم و ببینم یه سری آشغال به واسطه ی ...جای منو گرفتن ..

خسته ام از تغییر بزرگی که منو از یه دختر شاد و سر زنده تبدیل کرد به یه آدم افسرده

خسته ام از این دنیا و گرداب های  تقدیر

خسته ام از این روزای پوشالی که رویاهای منو تبدیل به سراب کردن

امروز من خسته ترینم


لينك ثابت | توسط زینب در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 18:53 |