تبليغاتX
زندگی من

پیمان ابدی تا ابد ما رو ترک کرد

 پیمان ابدی تا ابد ما رو ترک کرد

اما نه پیمان ابدی همونی بود که وقتی فیلمی ازش می دیدم باورم می شد که این مرد برای همیشه ابدی و فنا ناپذیره.

پیمان ابدی همونیه که همیشه سرشار از انرژی بود و خستگی ناپذیر

پیمان تو گفتی که مطمئنی امسال برات بهتر از سال گذشته خواهد بود اما انگار احسان خواجه امیری از دل تو خونده بود که گفت : نه امسال سال من نیست.

پیمان دیگه امسال سال تو نیست ، اما نه ، پیمان تو هنوز کنار همه ی ما هستی با اون لبخند آرام بخشت.

پیمان تو برای ابد تو قلبای ما، تو فیلمامون و تو ذهنمون هستی.

پیمان ما فراموش نمی کنیم که تو بدل کاری رو تو ایران زنده کردی.

نه می خوام چیزی فراتر بگم ، پیمان من از طرف همه ی ایرانیا امروز می گم که تو پدر بدلکاری ایران بودی ،هستی و خواهی بود.

پیمان ببخش اگه اینجا امکانات کمی در اختیارت بود و تو در نهایت لطف بهترین کارها رو ارائه کردی ، ببخش که ما توی ایران نتونستیم مراقبت باشیم ، پیمان ببخش...

زنده و ابدی باد یاد و نام پیمان ابدی


لينك ثابت | توسط زینب در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 20:25 |

تاسفی عمیق برای کشور

سلامی گرم به همه ی  وب نویسا و دوستای خوبم و با اینکه خیلی دیر شده می گم  سال نو مبارک

مدت ها ست که می خوام  بنویسم اما به دلیل مشغله های زیاد وقت نمی کردم که امروز  26/1/1388  مطلبی رو در روزنامه ی همشهری بخش  همشهری زندگی صفحه 16 ( تصویر زندگی) در مورد گل سانسوریا با نام علمی Sansevieria trifasciata از خانواده ی Liliaceae  خوندم که باعث تاسف بسیار عمیقی شد .

مطلب به نقل از همشهری :

گل ها هم سانسور دارند! عجیب است ، اما باورکنید آن ها هم دچار خود سانسوری شده اند و به علت اقدام به این مساله نام یکی از گیاهان را سانسوریا گذاشته اند . سانسور کردن گل ها چه پیامی می تواند داشته باشد ؟ یعنی گل ها نباید بیش از حد بو بدهند؟ یا نباید از یک حد خاص زیباتر باشند؟

 

حالا شما می تونید تصور کنید که این مطلب در روزنامه ای که مربوط به شهرداری ست چاپ شده؟ آیا به راستی در روزنامه ی همشهری کسی حتی به زبان هم آشنا نبوده که چنین اشتباه وحشتناکی رو مرتکب نشن؟؟؟ آیا در چاپ مطالب هیچ نظارتی وجود نداره؟ یا سوال بهتری بپرسم آیا هیچ کارشناسی در این زمینه در این روزنامه حضور نداره ؟ به هر حال خیلی متاسفم.

به راستی در کشور عزیزمون آیا کسی در جایگاه واقعی خودش هست؟ چرا باید افراد نا آگاه و بی اطلاع جایگاه کارشناسان حقیقی رو بگیرن؟؟؟


لينك ثابت | توسط زینب در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 19:35 |

خسته ام

امروز خیلی خسته ام ، از همه ی آدما یا شاید آدم نماها ...

خسته ام از قوانین مسخره ای که توی اونا فقط روابط مهم شده

خسته ام از اینکه باید همیشه کنار وایسم و ببینم یه سری آشغال به واسطه ی ...جای منو گرفتن ..

خسته ام از تغییر بزرگی که منو از یه دختر شاد و سر زنده تبدیل کرد به یه آدم افسرده

خسته ام از این دنیا و گرداب های  تقدیر

خسته ام از این روزای پوشالی که رویاهای منو تبدیل به سراب کردن

امروز من خسته ترینم


لينك ثابت | توسط زینب در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 18:53 |

بی مسئولیتی 110 ، کم کاری امدادخودرو !

دیشب وقتی برای مهمونی به خونه ی یکی از اقوام رفتیم ، چون توی حیاط جای خالی برای پارک کردن یه ماشین دیگه نبود  ناچار خودروی خودمونو توی کوچه پارک کردیم اما حدود ساعت 10 وقتی به کوچه سر زدیم دیدیم کاپوت ماشین نیمه بازه ، با تعجب تمام ماشین رو وارسی کردیم ، بعد وقتی پدر پشت فرمون نشستن دیدیم اصلا ماشین روشن نمی شه .

کاپوت رو که بالا زدیم دیدیم یه چیزی کنده شده و 4 تا سوکت باز تو کاپوته . بعد متوجه شدیم که انژكتور  ماشین رو دزدیدن ، دقیقا ساعت 22:13 با 110 تماس گرفتم وتقاضای کمک کردم ، به من اطمینان دادن که نیروهاشونو می فرستن اما ...

چون خودروی ما هنوز تو گارانتی بود با امداد خودرو تماس گرفتیم اما گفتن چون یه قطعه سرقت شده علیرغم اینکه خودرو تو گارا نتیه  تا صورت جلسه نشه و پلیس نیاد کاری نمی کنن و تازه بعدش هم اونا نمی یان بلکه باید خودمون باید خودرو رو تا یکی از شعب امداد خودرو برسونیم.

خلاصه دوباره  دقیقا ساعت 22:24 با 110 تماس گرفتم و این بار التماس کردم که نیروهاشونو بفرستن تا ما بتونیم ماشینو تا امداد خودرو ببریم باز گفتن که میان اما خبری نشد.

بالاخره یکی از اقوام که تو نیروی انتظامی کار می کنن با دوستاشون تو کانتری تماس کردن و تقاضای کمک کردن ، اونا گفتن که این موضوع گزارش شده ولی نیرو نفرستادن و بالاخره ساعت 22:47  همکارای اون فامیلمون اومدن.

جالب ترین نکته این بود که افسری که اومده بود گفت دزد رو می شناسه ، حتی اسم دزد و مدل ماشینشو هم گفت!!!

خلاصه اینکه نمی دونم گشت ارشاد  و گرفتن زن و دختر مردم مهمتره  یا اینکه کمک به مردم توی شرایط ضروری و حساس؟؟؟!!!

و اینکه آیا این همه دروغ هایی که امداد خودرو توی تبلیغاش می گه قشنگ تره  یا به موقع کمک کردن جایی که وظیفشه؟؟؟

تازه جالب تر از همه این که امروز یعنی 7/7/87 ساعت 11:14 از طرف 110 به خط من زنگ زدن و می گن شما دیشب تماس گرفتین و گفتین از خودروتون چیزی سرقت شده ، چیزی شده؟ مشکلی پیش اومده؟

و بالاخره این که هر چه بگندد نمکش می زنند ، وای به روزی که بگندد نمک  حالا دیگه نمک ما هم گندیده ، وقتی نیروی انتظامی و 110 بگندن باید چی کار کرد؟؟؟؟؟؟

 


لينك ثابت | توسط زینب در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 16:48 |

درخشش 11 كودك تهراني در مسابقه بين‌المللي نقاشي لهستان

يك پسر خردسال تهراني با دريافت جايزه، در ميان برگزيدگان اصلي چهاردهمين مسابقه بين‌المللي نقاشي تورن در كشور لهستان قرار گرفت و 10 كودك و نوجوان ديگر نيز ديپلم افتخار اين مسابقه را به خود اختصاص دادند.
 به گزارش روابط عمومی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، در اين رقابت هنري 11 كودك عضو مركز آفرينش‌هاي فرهنگي، هنري كانون تهران كه در ميان آنها حامد توسلي 5/5 ساله مهم‌ترين جايزه را كسب كرده است با موضوع "هميشه سبز، هميشه آبي" و با هدف حفظ محيط زيست شركت كرده بودند.
 در مسابقه نقاشي تورن لهستان 2007 كه نتايج آن اكنون اعلام شده است آثار 34088 كودك و نوجوان از 56 كشور جهان شركت داده شده بود كه در نهايت يك جايزه و ديپلم افتخار به حامد توسلي رسيد جايزه‌اي كه تنها به 22 نفر اهدا شد.
 همچنين سيامك اتفاق، اشا آتشبند، محمدرضا بهارلويي و عطيه موسويان 7 ساله، طوبي خارستاني، مهدي اقبالي، عرفان حاجي‌زاده و عطا نيك‌نظر 8 ساله، فاطمه ملاغيوري 9 ساله و كيميا بهاري 10 ساله موفق شدند ديپلم افتخاري را از آن خود كنند كه تنها 1019 نفر آن را دريافت كردند.
 گفتني است كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان آثار 20 عضو مركز آفرينش‌هاي فرهنگي، هنري خود را به اين رقابت هنري ارسال كرده بود.
 و این هم نقاشی برادر عزیزم مهدی جون ( البته این نقاشی ها مربوط به ۲ سال پیش هست و حالا مهدی ۱۰ ساله شده)
 
برای دیدن تمام نقاشی ها می تونین به کانون پرورش فکری کودکان  مراجعه کنید.

لينك ثابت | توسط زینب در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 20:45 |

یه جرقه

گاهي اوقات روزها ي زندگي به قدري سخت مي گذرن كه حتي توانايي به خاطر آوردن روزهاي خوش سپري شده رو هم نداري.

اما شايد يه جرقه ي كوچيك ، خيلي كوچيك اينقدر تو رو راضي كنه كه فقط به اون فكر كني و اونو تنها روزنه ي اميد زندگيت بدوني.

شايد شرايطي كه دارم سپري مي كنم اينقدر سخته كه گاهي دوست دارم وقتي صبح بيدار مي شم بهم بگن كه همش يه خواب بوده وبس.

شايد جايي كه كار مي كنم نه تنها ايده آل نيست كه خيلي وحشتناكه و گاهي اوقات چيزايي مي بينم دور از انسانيت...

شايد حالا ديگه فكر كنم تمام روزهاي گذشته رو اشتباهي رفتم.

شايد سرنوشت منو از آرزوهام دور كرد .

شايد تا ديروز اينقدر نگران بودم كه نمي تونستم به گذشته فكر كنم و براي آينده تصميم بگيرم.

اما ديروز كه با گروه رفتم بازديد مزرعه ي يه پيرمرد مهربون كه وقتي ماشين ما رو ديد انگار كه فقط منتظر گروه ما بود ، انگار  حضور  يه گروه گياه پزشك براش يه آرامش خاطر بود ، آرامش اون پيرمرد بهم آرامش داد كه هنوز مي شه به آينده فكر كرد ، هنوز مي شه به فكر پيشرفت بود.

وقتي كه به ما از سبزي هاي مزرعه اش داد و من ازش خواستم پولشو بگيره چيزي گفت كه احساس خاصي پيدا كردم . گفت: ما سر زمين پول نمي گيريم اگه پول بگيريم بركت از زمينمون مي ره ، نمي تونستم باور كنم كه هنوز كسي وجود داره كه اينقدر قشنگ فكر مي كنه .

از ديروز تا حالا دارم دعا مي كنم كه خدا روزيشو زياد كنه و پر بركت .

اون پيرمرد يه آدم عادي نيست ، انگار از يه دنياي ديگه اومده .

اي كاش من هم كشاورز بودم وپاك. امروز آرزو مي كنم كه خدا به من هم زميني بده براي كشاورزي تا من هم مثل اون پيرمرد بتونم طعم سپاسگزاري واقعي رو بچشم.


لينك ثابت | توسط زینب در جمعه یکم شهریور 1387 ساعت 18:8 |

تقاضا

ديگه نمي دونم چند وقته نيومدم و سر نزدم . اما...

اما حقيقتا امروز اگه مي نويسم به خاطر گل هايي هست كه عاشقانه دوسشون دارم و انگار سرنوشت نمي خواد آرامش رو به اونا هديه كنه.

امروز به خاطر اون گلايي مي نويسم كه هر لبخندشون منو سرمسته شادي مي كرد و امروز انگار لبخند براشون واژه ي دور از دسترسي شده.

امروز به خاطر اون دوستايي مي نويسم كه با وجود سختي هاي زندگي هنوز جواب هر سوال زندگي رو مي دن و انگار حقيقتا ديگه به ارقام مقاوم تبديل شدن. همون ارقامي كه براي درك كامل وجودشون چندين واحد پاس كرديم.

امروز براي عزيزترين  عزيزام مي نويسم و از هر خواننده ا ي عاجزانه تقاضا مي كنم كه براي ادامه ي  زندگي دوست ترين دوست ها ي دنيا ي من دعا كنن.

اين يك هشدار نيست ، يه امر هم نيست ، اين فقط يه تقاضاي عاجزانه از طرف يه بلاگره و بس.

از طرف بلاگري كه روزي خودش رو توي دنياي بي كسي گم كرد اما مدتيه با ديدن مشكلات عزيزاش شاكر نعمت هاي خداي مهربون شده.

التماس دعا

( لطفا اگه امكان داره به اين پست در وبلاگ هاتون لينك بدين، دنيا دنيا سپاسگزارم)

 


لينك ثابت | توسط زینب در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:26 |

سایه ی مرگ

گاهي اوقات نمي توني اتفاقاي زندگي رو باور كني ، چشات پر اشك مي شن و مي دوني ديگه تكرار نمي شه عشق قديمي ولي دوست داري چشاتو كه حالا ديگه درياچه شدن رو ببندي ، دوست داري جلوي اين رود خروشان يه سد ببندي كه مبادا كسي بفهمه تو صبوري نكردي ، مبادا كسي بگه چه دختره بي تابي.

هميشه مي دونستم زندگي يه شوخي كاملا جديه ، فقط بايد هوشيار بود و فهميد كجا ديگه شوخي نيست ،اما هيچ وقت جدي نگرفتم .

حالا ، حالا كه هانيه ي عزيزم پدرش رو از دست داده هر روز به اين فكر مي كنم كه چطور بايد صبوري كرد ،هر روز و هر شب دعا مي كنم خدا به هانيه ي گلم صبر عطا كنه. اما ...

گاهي اوقات وقتي ياد رفتار هانيه و متانت و صبوريش مي افتم فكر مي كنم من چقدر صبر رو گم كردم. آره ،انگار اصلا چيزي به اسم صبر تو زندگيم نبوده.

همه ي ما انگار بيشتر از هانيه ترسيده بوديم ، راستشو بخواي نمي دونم از چي؟ اما چشماي همي ما نگران بودند.

اشكهاي ركسانا باور نكردني بود ، اينقدر گريه كرد كه آخر يكي از آشناهاي مرحوم گفت : مگه اين دختره چه نسبتي با مرحوم داره؟

و همه ي ما ترسيده بوديم ،نمي دونم شايد اون روز ياد مرگ يه بار ديگه سراغ همگيمون اومد.

واي از روزي كه فراموش كنيم چنين روزي در انتظار ماست.

 


لينك ثابت | توسط زینب در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 18:17 |

یک انسان

اين پست رو فقط به يه دليل مي نويسم و اون اينكه فراموش نكنم در بين اون همه زرق وبرق ، پشت اون قلب هاي شيشه اي و اون ميكروسکوپ هاي آخرين سيستم هم در علوم و تحقيقات انساني هم بود.

اينكه مي بيني يه استاد از احساسش برات مي گه ،  با دانشجوهاش همدردي مي كنه ، از ناراحتي شون ناراحت مي شه و هميشه به دنبال باز كردن يه روزنه ي اميد جلوي چشاته همه و همه باعث مي شه باور كني اونم يه انسان واقعيه . نمي دونم چطور توصيف كنم كه باور كنيد من جايي درس مي خونم كه استادي حتي وقتي در نهايت احترام صداشون مي كني به خودشون زحمت نمي دن بگن بله و مي گن "هان".

يعني شما مي تونيد باور كنيد ؟؟؟

من جايي درس مي خونم كه استادي در كمال بي احترامي به دانشجوهاي ترم 7 گفت : شما شعور نداريد. در حاليكه گفتن اين جمله چيز ديگري رو ثابت مي كنه.

اين رو هم مي تونيد باور كنيد؟؟؟؟

من جايي درس مي خونم كه استادي دانشجوهاش رو هم تراز با خانواده ي اسبيان مي دونه.

واين هم ابعادي از شخصيت استاد رو نشون مي ده.( متاسفم )

مي دونم كه اصلا نمي تونيد باور كنيد كه...

من و همكلاسي هام هنوز نمي تونيم باور كنيم كه دوام آورديم ، گاهي اوقات فكر مي كنم ما جزء ارقام مقاوم هستيم.

گفتم ارقام مقاوم

من جايي درس مي خونم كه يه استاد با ادب يه روز به من گفت سعي كن مثل علف هرز مقاوم بشي.

(نهايت بي احترامي در محيط مثلا فرهنگي)

مي خواستم يه روز همه ي اين ها رو براتون بنويسم ، اما امروز همه ي اینها رو نوشتم تا بگم بالاخره فهميدم توي اين دنيا پيشرفته اي كه جاسبي جون برامون توي علوم و تحقيقات ساخت و توي اين همه بي فرهنگي يه استاد با فرهنگ دلسوز هم پيدا شد.

البته اين استاد گل كه هميشه دلسوز بود و با ما همدردي مي كرد و مهربون بود پيش ما بود ، اما چند وقتيه بيشتر شناختيمشون.

البته پيش از اين هم چند استاد خوب انگشت شمار داشتيم كه هر كدوم فقط يه ترم توي اين دانشگاه دووم آوردن.

کاش می تونستم اسم این استاد خوب رو بگم اما ...

به هر حال اينجا دانشگاه نيست ، يه اسارتگاهه.

 

 


لينك ثابت | توسط زینب در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 8:27 |

سارا

هيچ وقت خنده هاي قشنگشو فراموش نمي كنم و نگاهشو كه هميشه با اون چشاي نازش بهم انرژي مثبت مي داد.

اصلا سارا فراموش شدني نيست ، سارا يه فرشته بود و هست ، نه ...

نه ،نه ساراي من يه معجزه ست ، آره يه معجزه .

هيچ كس نمي تونه باور كنه .

امروز با گذشت ماه ها هنوز حضورشو احساس مي كنم ، هنوز فكر مي كنم بايد سر كلاس براش يه صندلي خالي نگه دارم و هنوز منتظرم و...

هنوز شب يلدا فكر مي كنم بابا جون سارا زنده ست  و سارا ديگه اين شبو مي خواد بره خونه ي بابا جون و...

هنوز صداي سارا توي گوشمه زينب مي ياي بريم ؟

اما انگار ديگه راهي براي دو دره بازي هاي مشترك منو سارا نيست ، انگار ديگه بايد فقط با ياد هم زندگي كنيم و...

سارا اين بار تو بگو ، باز هم مثل هميشه تو بگو با اين درد چه كنم؟؟؟ تو كه هميشه توي غصه هام شريكم بودي و توي شادي هام رفيق . سارا تو بگو ...


لينك ثابت | توسط زینب در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 14:46 |